جا مانده از کاروان عشق
عاشقانه
تقدیم به تمام کسایی که عشقشونو تنها به خاطر زیبایی های وجودش دوست دارن نه به خاطر جذابیتهای ظاهری. می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم* نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم* یا در اندیشه خوب و بدش باشم* نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه* می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم* دو دلم اول خط نام خدا بنویسم همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس بعد یک عمر ببین دست و دلم میلرزد من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست با تو از حرکت دستم برکت میبارد از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد شاعر: خلیل ذکاوت قشنگترین احساس زندگیت یعنی عشقه و بدترین شکل دلتنگی اینه که آدم پیش کسی که دوسش داره باشه ولی بدونه که هیچوقت بهش نمیرسه بدترین شکل دلتنگی تموم کردن قشنگترین قصه زندگی با جداییه بدترین... تقدیر میشتابد و آغوش ات اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن و گریز از شهر که با هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد. در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد . من با نخستین نگاه تو اُغاز شدم.... برای اولین بار کشیدم تا بسوزی و فراموشت کنم اما نمی دونستم باهر پوک ذره ذره میری تو نفسم میشی همه چیزو همه کس دختری کنجکاو میپرسد:ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت : اولش رویا آخرش بازی و بازیچه مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گغت: بچه ساکت باش این حرفا به تو نیامده است... به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید به باد گفتم عشق چیست؟ وزید به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد و به انسان گفتم عشق چیست؟ اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست..... 

در اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهابِ خیسِ ورق ها، دلم گرفت
از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو
در آتشِ گرفته سراپا دلم گرفت
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت
یک ردِ پا که سهمِ من از بی نشانی است
از ردِ خون که مانده به هر جا، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم، درآمدم از پا دلم گرفت
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم
به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم
خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم
قصه ی درد به امید دوا بنویسم
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم
این دو را باز همین طور جدا بنویسم
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم








| قالب وبلاگ | Ainaz |




